مدتی بیمارستان بستری بودم و تا ۴ ماه هیچ راهی نبود که به خانواده اطلاع دهم تا اینکه توسط صلیب سرخ و مصاحبه رادیویی که به ما دیکته می‌شد فقط خودمان را معرفی کردیم با نام پدر، که حداقل کسی صدای ما را بشنود و به خانواده اعلام کند.

مرتضایی

 همشهری آنلاین- منیر گرجی: جوان بود و هنوز سنش به جبهه و جنگ قد نمی‌داد. چند روز بیشتر به روز سالگرد پدر شهیدش نمانده و او تنها فکری که در سر داشت این بود که به چه شکل می‌تواند شناسنامه‌اش را دستکاری کند تا بتواند به جبهه برود. تا اینکه بالاخره توانست اجازه ورود به جبهه را از بسیج مسجد محله‌اش بگیرد. آنها آن زمان در محله نارمک زندگی می‌کردند، محله‌ای که اکثر جوانانش مشتاق رفتن به جبهه بودند. «سید محمد میرعلی مرتضایی» جوان آن زمان قهرمان داستان واقعی ما است.

قصه‌های خواندنی تهران را اینجا دنبال کنید

او می‌خواست هر طور شده به جبهه برود، دفاع کند، شهید شود یا در نهایت سالم یا مجروح به وطنش باز گردد اما هیچ موقع به فکر مفقودالاثری یا اسارت نبود. یعنی همه جا می‌گفت محال است که من اسیر شوم، مگر کسی می‌تواند من را اسیر کند. اما غافل از این بود که جنگ با کسی شوخی ندارد و او مصادف با سالگرد شهادت پدرش به اسارت درآمد. دوستان و خانواده‌اش هم تا چند ماه از او بی‌اطلاع بودند و صلیب سرخ خبر از مفقودی‌اش می‌داد. حالا او مهمان همشهری محله شده تا خاطرات آن روزها را مرور کنیم.  

 شما که با شهادت پدرتان دین خود را به میهن ادا کرده بودید، چه اصراری داشتید به جبهه بروید؟  


من در خانواده‌ای رشد کرده بودم که جبهه، جنگ و ایثار برایمان افتخار بود. آن زمان پدرم با ۵۷ سال سن در ۳ عملیات سنگین حضور داشت و در آخرین عملیات به شهادت رسید. البته تا مدتی مفقودالاثر بود و پس از ۱۰ ماه متوجه شدیم به شهادت رسیده است. همزمان من و برادر بزرگم هم عازم جبهه شده بودیم و اصلاً به این فکر نمی‌کردیم که چون پدر در این راه شهید شده ما نباید این راه را ادامه دهیم بلکه عزم ما را جزم‌تر می‌کرد. از طرفی آن زمان تمامی جوانان شوق و شور جبهه را در سر داشتند و فقط مختص افراد خاصی نبود.  


 مادرتان که داغ همسر دیده بود با اعزام شما مخالفتی نداشت؟  


خدا رحمت کند مادرم را، ۴ سالی می‌شود در میان ما نیست. وجودش برای ما نعمتی بود، او خودش یکی از مشوقان ما بود. در محل پای ثابت مساجد محل بود و برای رزمندگان کار بسته‌بندی مواد غذایی و هدایایی که مردم می‌فرستاند را به عهده داشت. به جرئت می‌گویم که این حمایت‌های مادر بود که به ما شهامت و جرئت می‌داد. فرهنگ شهادت و در برابر دشمن ایستادن برای خانواده ما ارزش بود.  


 از دوران اســــارت برایمان بگویید؟  


واقعاً به فکر هر اتفاقی بودم به جز اسارت. اوایل اسفند بود که اعزام شدم و چون دوره بسیج را گذرانده بودم و با دوره امداد و نجات هم آشنایی داشتم ما را به خط مقدم فرستادند. خیلی دوست داشتم هرچه زودتر به عملیات بروم، تا اینکه روزهای آخر اسفند برای عملیات بدر ما را آماده کردند. عملیات‌ها همه در تاریکی شب بود و ما از سر شب در جاده بصره العماره در رفت و آمد بودیم تا اینکه مورد اصابت خمپاره قرار گرفتم و همین سبب شد که سرعت از من گرفته شود. آن موقع نمی‌دانستم چه شده و فقط سوزش بسیار شدیدی را در پای چپم حس می‌کردم. همرزمانم به نوعی می‌خواستند من را حمل کنند. حتی یکی از دوستان من را تا چندمتر با خود حمل کرد اما آنقدر او را قسم دادم تا من را درون یک سنگر گذاشت و رفت برایم امدادگر بیاورد. اما همین که از من دور شد صدای گلوله‌ای آمد که احساس می‌کنم همان سبب شهادت همرزمم شد. بعد که هوا روشن شد توسط نیروهای عراقی به اسارت در آمدم.  


 گویا خانواده فکر می‌کردند که مفقود شده‌اید چگونه فهمیدند که زنده و در اسارتید؟  


پس از اسارت از شدت درد و سوزش پایم یک هفته در بیمارستان‌های عراق تحت عمل جراحی قرار گرفتم و از ناحیه ران پایم را بریدند. تا مدتی که بیمارستان بودم و تا ۴ ماه هم هیچ راهی نبود که به خانواده اطلاع دهم تا اینکه توسط صلیب سرخ و مصاحبه رادیویی که به ما دیکته می‌شد فقط خودمان را معرفی کردیم با نام پدر، که حداقل کسی صدای ما را بشنود و به خانواده اعلام کند. از این طریق یکی از دوستان صدای من را شنیده و به اطلاع خانواده رسانده بود. تا اینکه دیگر جنگ به پایان رسید و ما تا زمانی که به کشور باز نگشته بودیم می‌توانستیم هر ۲ ماه یک بار توسط صلیب سرخ با خانواده نامه‌نگاری داشته باشیم.  


 دوران اسارت شما چقدر طول کشید؟ و چطور سختی‌ها را تحمل می‌کردید؟  


من ۴ سال در اسارت بودم و در این مدت جز با نماز و روزه و دعا چیزی آراممان نمی‌کرد.  حتی اجازه برگزاری نماز جمعه نداشتیم اما از اینکه در کشور عراق بودیم و در نزدیکی خود کربلا را حس می‌کردیم و به یاد امام حسین(ع) و واقعه عاشورا می‌افتادیم احساس آرامش می‌کردیم. با اینکه جنگ تمام شده بود اما به هر حال توسط عراقی‌ها محدود می‌شدیم تا اینکه قرار شد کسانی که دچار نقص عضو هستند زودتر به میهن بازگردند و من هم جزو این افراد بودم و سال ۶۷ به میهن بازگشتم.  


 به‌عنوان آخرین سؤال، از باز گشتتان به کشور بگویید؟ حال و هوای محله و خانواده چطور بود؟  


از حال مادرم بگویم که وقتی من را بدون پا دید دگرگون شد. هر چند که در نامه‌هایم گفته بودم پایم را از دست داده‌ام اما مشاهده صحنه برایشان شکل دیگری بود. اهل محله هم برای ورودم سنگ تمام گذاشته بودند، با آمدنم شرمنده برخی خانواده‌های شهدا شدم. خانواده مفقودان تا مدت‌ها به دیدن من می‌آمدند و عکس فرزندانشان را نشان می‌دادند. به آغوش خانواده برگشتن برایم شیرینی خاصی داشت اما ۴ سال از بهترین دوران زندگی‌ام را در عراق با آن سختی‌هایش گذراندم به دلیل وجود کربلای معلی و روحیه ایثار و همدلی اسرا در عراق بود.  

روایت سید «احمد مرتضایی» از برادر آزاده‌اش


محمد ۶ سال از من کوچک‌تر است، آن زمان خیلی دوست داشت به جبهه برود و بالاخره موفق شد. او اوایل اسفند ۶۳ عازم شد و ما از اواخر اسفند دیگر خبری از او نداشتیم، صلیب سرخ هم مراجعه کردیم اما نه خبر شهادت و نه خبری از اسارت به ما می‌دادند، فقط به ما گفتند او مفقودالاثر است و همین موضوع هم برای پدرمان پیش آمده بود. تا اینکه پس از ۴ ماه یکی از دوستان به ما گفت که صدای او را از رادیو شنیده و من هم با پیگیری‌هایی که انجام دادم متوجه اسارت برادرم شدم. و بالاخره نامه‌ای از او به دستمان رسید و در نامه‌هایی که می‌فرستاد به من گفت که پایش را از دست داده و من هم به خانواده اطلاع دادم. زمانی هم که از اسارت آزاد شد هم‌محله‌ای‌ها و دوستان و امامان جماعت مساجد محله ما را شرمنده کردند.  

__________________________________________________

منتشر شده در همشهری محله منطقه ۴ به تاریخ ۱۳۹۳/۰۸/۲۱*


 

کد خبر 769142

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha